همیشه دوست داشتم چیزهای نصفه را کامل بکنم. مثل یک ماهی ای که در جریان آبی از این رودخانه به رودخانه دیگر شنا میکند. دوست دارم مسیری را بروم که بقیه قبلا رفتهاند. و توی این مسیر همیشه بهترین استعداد را نشان دادهام. یا حداقل اینطوری فکر کردهام.
حتی دوست داشتم سیگار نصفه را بکشم. غذای سرد شده را بخورم. یا کیک سرد شده را بچشم. و فکر میکنم وقتی نصفه سیگارم را میدهم دست کسی به اندازه من کیف میکند.
الان به تمام این احساسها شکاکم، شک میکنم که از اول درست کردن را هم دوست داشتهام ولی فرصتش نبوده. با اینکه چنگک آن از دست دادنها، شکستها وخستگیها غم را